سيف بن محمد سيفى هروى
43
پيراسته تاريخنامه هرات ( فارسى )
بود . و در غور دست تعدى و زور برآورد و به قلانات و قسمات و عوارضات و تجبّر و تحكّم ديوانى رجال جبال غور را جلاء وطن فرمود و چون طاهر بهادر را پيمانهء عمر پر شد ، پيش ارغون آقا رفت . [ 175 ] ارغون آقا او را به شمارهء ديار بكر فرستاد . چون باز آمد ، حكومت شهر هرات به دو مفوّض گردانيد . و چون ملك مجد كاليوينى به حكم شاهزاده باتو به هرات آمد ، شرف الدين بيتكجى را معزول كرد . شرف الدين پيش كركوز رفت و مبالغى مال درباخت . كركوز او را با يكى از مقرّبان ارغون آقا - باورجى نام - به شمارهء شهر هرات فرستاد . در آن روز مبارز الدين محمد نهى به هرات آمد ، باورجى و شرف الدين بيتكجى در هرات رود بودند . مبارز الدين در قريهء خان ، مفاجاء بر سر شرف الدين بيتكجى رسيد و او را بگرفت و دو شاخه كرده با تبع او به اسفزار آورد . و با باورچى غضب هرچه تمامتر ظاهر گردانيد و متابعان او را [ 176 ] و بيتكچى [ را ] سر و پا برهنه پياده به هرات آورد . چون ملك شمس الدين به ولايت جام درآمد ، سراج الدين عبد الرزاق و حسام الدين نيال را پيش خرلغ و امير محمد عزّ الدين مقدّم فرستاد و گفت كه بايد بر حكم يرليغ پادشاه منكو خان همه پيشباز آيند . خرلغ و امير محمد و اكابر شهر هرات به استقبال ملك اسلام شمس الحق و الدين از شهر بيرون رفتند . و چون رايت همايون اژدها پيكر ملك ظاهر گشت ، پياده شدند . [ 177 ] ملك اسلام شمس الحق و الدين ، خرلغ را در كنار گرفت و جماهير و اعيان و سكّان هرات را بپرسيد . به طالع سعد و وقت خجسته به شهر درآمد و در شمال مشرق بر سر ميدان ، ايوان و شادروان برافراشت . روز ديگر ملك شمس الدين يرليغ پادشاه منكو خان را بخواند . خرلغ و متقدّمان گفتند ، كه ما همه از كه و مه مطيع و دوستار ملك اسلاميم . روز ديگر مبارز الدين محمد نهى ، شرف الدين بيتكجى را پيش ملك شمس الدين آورد . ملك اسلام بر سر انجمن در حضور جاهو و خرلغ بانگ بر شرف الدين بيتكجى زد و گفت : اى مفتن رعيت سوز ! از چنين روز انديشه نمىكردى و همگى همّت بر رنجش زحمت بندگان خداى مصروف داشته بودى و مردم [ 178 ] را به مطالبه و شكنجه و مصادره از اين ديار جلاء وطن فرمودى . امروز قضاى ربانى و تقدير يزدانى تو را در دست من گرفتار كرده است ، تا سزاى جفاى تو را به تو برسانم ، و تو را عبرت گردانم . [ 179 ] پس بفرمود تا آن روز شرف الدين را به ده كس صد چوب زدند . شب ، زوجهء شرف الدين بيتكجى - ياقوت نام - طبقى پر از در و لعل به خدمت ملك شمس الدين آورد و گفت : اميد من آن است كه اين درر و لآلى را كه آبا و اجداد من جمع